آیا تاکنون باین فکر کرده اید که "حیات درونی" با ما چه میکند؟ شاید کمترین چیزی که برای ما مطرح بوده همین اتفاق است! در حالیکه بیشترین تحول را در آدمی چنین اتفاقی میتواند ایجاد کند! و کاش این همه مراکز و تشکیلاتی که آدمیان برای آموزش درست کرده اند و تمامی وقت و انرژی و استعدادها را مصرف میکنند ...قدری از این "زندگی" هم میگفتند.اما خیال شما را راحت کنم.خبری از این خبرها نیست! قرار نیست از این دیوارها خاکی بریزد! قبل از آنکه دیرشود بیایید خود اقدام کنیم.خوشبختانه این زندگی نیاز به شرایط خاصی در بیرون ازما ندارد.بنابراین هرکسی وباهر شرایطی میتواند انجامش دهد.زیرا این تحول صرفا مربوط به درون آدمهاست.بهرحال برای این حیات کافی است افکار و خواسته ها تغییر پیدا کند یعنی بخواهیم که چنین شویم! مسیر "نور" فقط و فقط داوطلبانه است و تا خود نخواهیم هیچ اتفاقی نمیافتد.اما بمجرد اینکه تصمیم بر بیداری گرفتیم همه چیز عوض میشود زیرا کتاب زندگی ما از یک ریل خارج شده وارد ریل دیگری میشود! در سوره مطففین این ریلها را توضیح میدهد: کلا ان کتاب الفجار لفی سجین...کلا ان کتاب الابرار لفی علیین! یعنی از ریل فجار به ریل ابرار نقل مکان میکند .اما کتاب علیین چیست؟ خودقرآن هم با شگفتی از آن یاد میکند: و ماادریک ماعلیون...ان الابرار لفی نعیم...و این کم سعادتی نیست که قطار وجود ما راه خودش را پیداکند!..
اگر نوری رسد از عالم جان
زفیض جذبه یا از عکس برهان
دلش بانور حق همراه گردد
از آن راهی که آمد باز گردد!
@namazesobh
"
قیامت با ما فاصله ای ندارد! ولی ماهمیشه آن را در فرداها جستجو میکنیم و بهمبن دلبل اثری در ما بجای نمیگذارد.اما اگر قیامت را در همین احوال امروز خود ببینیم ماجرا تغییر میکند.آنوقت است که در چیزهایی دقت میکنیم که تابه امروز دقیق نبودیم و از چیزهایی رها میشویم که تا بامروز گرفتارش بودیم! پس اگر این قیامت ،امروز در ما رخ دهد بسیار مبارک است! و تغییرات شگرفی را در ما ایجاد میکند! خداوند در آیات ابتدایی سوره حج مبفرماید :یاایهاالناس ان زلزله الساعه شیی عظیم...از عظمت زلزله قیامت میگوید که در آن روز هر شیردهنده ای از شیرخوار خودش جدا میشود و ...آدمیان را مست میبینی در حالیکه مست نیستند بلکه تحت تاثیر عظمت قیامت اینچنین شده اند. حال اگر این قیامت را همین امروز در زندگی خود پیاده کنیم معنایش آن است که هرگونه توجه به غیر خدا و توجه به کثرات و غفلت از خدای واحد قادر عالم ...در ما قیامت بپا میکند و ما را دچار سکر و مستی میسازد.کافی است که امید به لقای پروردگار در مازنده شود.آنگاه است که میبینیم چشم و گوش ما هم عوض شده است.چیزهایی را میبیند و میشنود که قبلا دریافت نمیکرد! قبلا او فقط صدای امواج دنیا را میشنید و لذا همیشه دچار تلاطم این امواج کثیر بود! با آنها بالا و پایین میشد.به افراد مست شباهت داشت! و خلاصه آرامشی در او برقرار نبود.ولی امروز که دریا را میبیند و امواج برایش اهمیتی ندارد همه چیز عوض شده است.آرامشی عمیق بر وجودش حاکم شده و از حوادث دچار تزلزل و نومیدی نمیشود.گویا اصلا صدای این امواج را نمیشنود و آنها را نمیبیند.امواج کثیری که تا دیروز اورا هراسان میساختند امروز از چشمش افتاده اند! چون عظمت دریا که خود حقیقت است در جان و دلش راه یافته است.او به "خود" اصلیش دست یافته و به این راحتی متزلزل نمیشود! او به " قیامت" امروز نایل لمده است!
پس قیامت شو قیامت را ببین
دیدن هرچیز را شرط است این!
@namazesobh
چه کنیم که از اضطراب رها شویم؟ دچار استرس نشویم؟ نومیدی ما را در خود فرو نبرد؟ هراس و نگرانی و ترس جان ما را نستاند؟و....
هیچ دقت کرده ایم که همه این حالات همان حالات جهنمی هاست؟! و همه این اتفاقات را در احوال قیامت میخوانیم که همه از هم فراری اند و همه نگران و مضطرب و....
پس معلوم میشود که این حالات بروز درون خود ماست و قیامتی است که به چشم خود در این دنیا میبینیم اما...اما باور نداریم! خیال میکنیم که قیامت از ما بسیار فاصله دارد! و نمیدانیم همین نگرانی و ترس و دلهره و نومیدی که بر ما مستولی شده نشانی از همان است!
اما درمان این درد در کجاست؟ درمان در همان جایی است که درد از آنجا برخاسته است.درد از جایی برخاسته که من به موجودی رفتنی و "آفل" دل بسته بودم و وقتی او از میان رفت من متزلزل شدم یعنی زلزله ای در من رخ داد! درد از جایی است که من به "آفلی" دل خوش کرده بودم و وقتی اوناپدید شد همه دلخوشیهایم ازبین رفت....پس درمان این درد هم آنست که به این "رفتنی ها" دل نبندم! باآنهاباشم و برایشان کارهم بکنم اما به آنها دل نبندم که هیچ کدامشان "دل بستنی" نیستند.غنای من در بی نیازی از آنهاست! و البته وقتی "فقیرالی ا..." شدی همه این نیروها به کمک تو میآیند اما تو احتیاجی به آنها نداری! و آنگاه تو دریایی میشوی که همه ازموج ترسیده شده ها به تو پناه میآورند! پس قیامت ازما فاصله ای ندارد! در درون ماست و با ما سخن میگوید.اینجاست که معلوم میشود برخی دل بستگیها بیهوده است:
عشق هایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
عشق آن زنده گزین کو باقی آست
کز شراب جان فزایت ساقی است
تو مگو ما را به دان شه بار نیست
باکریمان کارها دشوار نیست!
@namazesobh
برخی "کارها" جنسشان فرق میکند! همچنان که برخی آدمها! وقتی آن آدمها را میبینی، انگار گونه دیگری از "حیات" را دیده ای! چون براستی آنها "حیات"بخش اند و به جان مرده تو روح مجدد میدهند.آنها از اقلیمی دیگرند، نگاهشان،اندیشه شان، دغدغه هایشان، از جنس دیگری است.وبراستی چه خوب گفته اند که "معلمی" یک شغل نیست، "عشق" است! ومعلم "عاشق پرور" است! و اگر اقلیم ما اقلیم "عشق" میشد دیگر خللی در او راه نمی یافت.البته همیشه لشگریان شب بر منادیان روز میشورند و چشم دیدن نور را ندارند.همچنان که شیاطین وجود انسان اینچنین اند.اما "خداوند نور" که "رب"حقیقی آدمی است او را "احیا"میکند و نمیگذارد در ظلمت دنیا رها شود.کافی است که حجاب ظلمانی دنیا را کنار بزنی و فروغ نورانیش را ببینی! آنگاه است که پا به وادی"عشق"میگذاری و در مقابل همه وسوسه ها و تردیدها مقاوم میشوی." درس عشق" تو را از همه درسهای دیگر بی نیاز میکند،وجودت یکسره شوق میشود ، غم و حزن از وجودت رخت برمیبندد، و شادی جایش را میگیرد!که اینها همه حاصل " درس عشق" است! و این درسی است که در " دفتر"نیست!در دل "عاشق" لست:
بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که درس "عشق" در دفتر نباشد!
و این منطقه ای است که وقتی وارد شدی همه چیز در نگاهت تغییر میکند.آنگاه میبینی که جهان در نظرت گلستان است! و هرچه هست "گل"! زیرا هرچه هست جمال روی اوست!
چشم دل باز کن که جان بینی
وآنچه نادیدنی است آن بینی
دل هر ذره ای که بشکافی
آفتابیش در میان بینی
گر به "اقلیم عشق" روی آری
همه آفاق گلستان بینی!
@namazesobh
انسان موجود عجیبی است.گاه آنچنان شکوهمند است که در مخیله ات هم نمیگنجد و گاه تحمل دیدنش راهم نداری! شکوه انسانی را وقتی میبینی که به انسانهایی درتاریخ برمیخوری که اوج و قله همه خوبیهایی هستند که تو میشناسی.توصیفی که از آنها میشنوی چیزی در حد اسطوره و افسانه است اما میدانی که افسانه نیست! و شاهد زنده هم بر آن داری! براستی مگر ممکن است کسی داستان حسین بن علی ع و اصحابش را بشنود و در مقابل عظمت انسانیت تعظیم نکند.مگر ممکن است حالات ابالفضل العباس ع را شنید و بر مقام انسان سجده نکرد! مگر میتوان معارف بلند امام سجادع را خواند و زانوی نلمذ در برابرش نزد؟! ...اما ریشه این عظمت ها در کجاست؟ همه این شاهکار هستی ریشه در نگرش موحدانه دارد! تنها وقتی میتوان اینچنین از خودیت خود بیرون رفت و غرق در عشق دوست شد که به معرفت عمیق توحید رسیده باشی! تنها در چنین حالتی است که سرعتی وصف ناپذیر در پیمایش جاده خیر و فلاح پیدا میشود.وقتی همه دو عالم را " فروغ روی دوست" بدانی همه حرکاتت عاشقانه میشود و در بستر "عشق" است که هیچ گذشت و ایثاری نه تنها دشوار نیست بلکه شوق آفرین و دوست داشتنی است! و براستی که این تابلو از انسان چه باشکوه است.
دردم از یاراست و درمان نیزهم
دل فدای اوشد و جان نیز هم
..هردو عالم یک فروغ روی اوست!
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم...
@namazesobh