نماز صبح

ان ناشئه اللیل هی اشد وطئا و اقوم قیلا

نماز صبح

ان ناشئه اللیل هی اشد وطئا و اقوم قیلا

خطی ازنور

بنام خدا 

شاید این سطور آخرین خاطراتی باشد که بر این دفتر نقش میبندد(که البته آخرین نشد!).امروز عازم سفر بودم ولی متاسفانه به اتوبوس نرسیدم. لذا برای فردا بلیط گرفتم. حال که به خانه برگشتم لحظات خلوتی را برای ادامه خاطرات ...یافتم... 

۱-چون سخن از خاطره نویسی است باید بگویم که بهترین خاطرات زندگیم تا این لحظه دقایقی بوده است که با عزیزان و عاشقان امام حسین ع در جبهه عشق و شور همراه بوده ام. لذت لحظات شبهای حمله و همراهی با آن یاران خدا از یاد رفتنی نیست اگر چه سهم من در این لذات معنوی بسیار کم بوده است اما همان کمیت بسیار کم در قلب و ذهن من از کیفیت بسیار بالایی برخوردار است. خدا کند که این توفیق را در مسافرت اخیرم بیابم و از این کاروان عاشق عقب نمانم.(از همین عبارت معلوم میشود که ایشان عازم سفر جبهه بوده اند که از اتوبوس  

جامانده اند!) 

راستی اگر این صحنه های عشق و شور را از زندگی حذف کنیم چه مفهومی برای زندگی خواهد ماند؟(این مطلبی است که امروزه کاملا روشن شده و باثبات رسیده که زندگی منهای عشق ..حیات انسانی و معنوی نیست.)راستی جبهه چه جای بسیار خوبی است برای ارزیابی خویش و وزن کردن عقاید و محاسبه نمودن واقعیت و حقیقت. در آنجاست که ادعاهای پوچ و توخالی در صحنه های دادو قال دنیا ...واقعیت انسان را باو میفهماندو میفهمد که چقدر توخالی است. من خودم را میگویم و آنچه را مینویسم استنباطم در مورد خودم می باشد. این منم که وقتی خودم را در کنار آن یاران خدا در آن صحنه های عظیم آزمایش حق می یافتم می دیدم که چقدر از معرکه دورم و فاصله دارم..... 

انسان در آن لحظاتی که میداند تا چند ساعت دیگر باید با دشمن درگیر شود ضعفهای خودش را میفهمد چرا که دیگر صحنه تظاهر نیست!....(این همان چیزی است که به ان اصطلاحا میگویند موقعیتهای مرزی و حساس در زندگی که جوهره انسان را باو میفهماند...) 

۲-خاطره دیگری که فراموش شدنی نیست و برای من امید بزرگی در آن دنیاست خاطره خلوص ها و ایثارهای برادران عزیزی است که در سنگرهای مختلف آنها را یافته ام و به آن عشق میورزم و گاه که در دلم خیلی مایوس میشوم دلم را به آنها خوش میکنم ...جه آنها که شهید شده اند و چه آنها که زنده اند...خلوص و ایثار آنها برای من نشاط آور و غبطه برانگیز است و اگر اینها....نبودند زندگی خیلی تلخ مینمود..(این مطلب نشاندهنده اهمیتی است که رفتار و اخلاق عملی انسانها در زندگی دارد که از هر سخنی گویاتر و برای ایجاد انگیزش بسیار موثرتر است )

..آیا برای کسی که شهید احمد (رحیمی )را شناخته باشد گریه ها و ایثارها و اخلاصهای او فراموش شدنی است؟هنوز چهره معصوم عبدالرضا(شهید خامسان)در حمله بیت المقدس در نظرم است....هنوز چهره های شهدای بیت المقدس..زنگویی  خائف  نوربخش  حسینی  ازنظرم محو نمیشود.. 

خدایا خیلی از برادرانم در حقانی(مدرسه شهیدین در حوزه علمیه قم) بتو پیوستند ..در راس آنان شهید والامقام(آیت ا..) قدوسی...مصطفای هم حجره رفت(شهید ردانی پور)..رحمت ا.. هم مباحثه رفت(شهید میثمی)....پس نوبت این مجرم گنهکار کی میرسد؟.... 

============================================ 

پی نوشت 

متن فوق یکی از خاطرات شهید شهاب است که در تاریخ ۱۹ بهمن ۶۲ یعنی درست دو سال قبل از شهادت ایشان قلمی شده است که در سالروز شهادت این عزیز منتشر میشود. لازم بتوضیح است که مجموعه خاطرات این شهید بیش از سیصد صفحه است که هنوز منتشر نشده است. 

سال گذشته نیز در همین روز یادداشت دیگری از این مجموعه که توصیف شهید شهاب از شهید سید احمد رحیمی بود را در این وبلاگ منتشر نمودم. 

البته برخی از قسمتهای متن حذف شده که با نقطه چین مشخص شده است. ضمنا عبارتهای داخل پرانتز افزوده این حقیر است. 

====================

لولاک لما خلقت الافلاک

یا حبیب  

از چند روز قبل داشتم باین میاندیشیدم که روز دهم بهمن ۹۱ وبلاگ نماز صبح یکساله میشود. 

اما زمانی که تقارن این روز را با سالروز ولادت کاملترین انسان کره خاکی  حبیب ا..الاعظم.مولانا محمدبن عبدا...صلی ا..علیه و اله وسلم متوجه شدم..از این بابت خشنود شدم و این تقارن را بفال نیک گرفتم که انشاا..از برکات میلاد این وجود مقدس و این حبیب خدا و طبیب نفوس و دلهای ما بهره مند شویم.... 

حقیقت این است که هرچه هست از برکت این انوار مقدسه و این وجود مبارک است.وجود مبارکی که رمز هستی است و علت آفرینش.. چه اینکه خدایش فرمود..لولاک لما خلقت الافلاک...و این حکایت از رابطه حبیب و محبوب دارد..چه اینکه هم او لقب حبیب الله را بخود اختصاص داد..و بی جهت نیست که او رحمه للعالمین است.

وچه زیبا مولانا این نکات را در این ابیات جمع کرده است..

درنگنجد عشق در گفت و شنید                           عشق دریایی است قعرش ناپدید

عشق جوشد بحر را مانند دیگ                            عشق ساید کوه را مانند ریگ

عشق بشکافد فلک را صد شکاف                         عشق لرزاند زمین را از گزاف

با محمد بود عشق پاک  جفت                              بهر عشق او را خدا  لولاک گفت

منتهی در عشق چون او بود فرد                            پس مراورا زانبیا تخصیص کرد

گر نبودی بهر عشق پاک    را                                 کی وجودی دادمی افلاک را

................

آری  محمد...همچنان که محب خداست..حبیب او نیز هست..خدایش نیز به این وجود مقدس

عشق میورزد..و بنابراین چه وسیله ای بهتر از او برای تقرب بحق؟!..پس در این روز بزرگ از خدایش

مسالت میکنیم که بحق این بنده خاص درگاهش..بحق پیامبر رحمتش..و اولادطاهرینش که درود و رحمت الهی بر آنان باد..ما را از مقربان درگاهش مقرر فرماید...

برای دلم یا برای خدا

یا عالما بما فی السر 

صبح جمعه این هفته بمناسبتی صحبتی با بچه های نماز صبح خوابگاه مطرح شد و همانجا هم گفتم که این صحبت را در وبلاگ خواهم نوشت. 

ماجرا این بود که بدلیل عدم هماهنگی نماز امام زمان که معمولا هر هفته قبل از اذان صبح برگزار میشود انجام نشد و این امر زمینه دلخوری شد..آنجا گفتم که این موارد صحنه امتحانی برای ماست که ببینیم تا چه حد کارمان و اعمالمان برای خداست .زیرا گاهی ما عملی را دوست داریم بنحوی که اگر شرایط جدیدی پیش آید که وظیفه جدیدی را برای ما رقم بزندانگار دلمان راضی نمیشود .و اینجا معلوم میشود که در انجام عمل اخلاص برای خدا نداشته ایم.مثلا عازم سفر زیارتی هستید..شرایطی پیش میاید که برای امر لازمی باید هزینه کنید که نسبت به سفر زیارتی شما اولویت دارد..اما دلتان نمیخواهد که ... 

مثال دیگر ..میخواهید عازم عمره یا کربیلا شوید اما مادرتان قلبا راضی نیست..به هر نحوی که شده سعی میکنید مادر را ولو باجبار راضی کنید...در حالیکه اگر رضایت مادر را قلبا تحصیل کنید و بخاطر مادر از این عمل مستحب چشم پوشی کنید قطعا پاداش بیشتری داشته و تعالی روح پیدا میکنید! اینجا معلوم میشود که گاهی در همان اعمال خوبی که حسن فعلی دارند ..در قسمت حسن فاعلیش ما لنگ میزنیم..! 

خلاصه به بچه ها گفتم که اگر چنین واقعه ای پیش آمد که شما تقصیری در پیدایش آن نداشته اید مطمان باشید که شما به ثواب خود رسیده اید...و از این امور در زندگی برای ما زیاد رخ میدهد..اما معمولا اگر شرایط مطابق میل ما رقم نخورد آن رضایت باطنی را نداریم در حالیکه برای مومن نباید تفاوت داشته باشد...برای او صورت عمل آنقدر اهمیت ندارد که باطن عمل.برای او فرقی نمیکند که بخاطر خدا در خدمت زائر باشد یا اینکه خود زائر شود! 

خدایی که قرار است انسان را به رشد و فلاح برساند برایش فرقی نمیکند..او از هر طریقی میتواند دست ما را بگیرد..فقط مهم اینست که ما کارمان برای خدا باشد نه بخاطر دل خودمان!........

اولین ماجرا

یا رب البیت الحرام

....ساعت هشت و نیم شب روز 21مهرماه بود که به فرودگاه جده رسیدیم....

همه ساکها راکه در بیرجند از طریق بست ازما تحویل گرفته بودند در یک محوطه ای کارگران چند ملیتی عربستان روی هم تل انبار کردند..یعنی نه نوار نقاله ای بود و. ..خلاصه از توی این همه ساک باید ساکهای خودت را میجستی و بسمت گیت بازرسی میرفتی..در همین اثنا باید نمازت را هم میخواندی!خلاصه با هر مصیبتی بود سرفرازانه !ساکها را سوار گاری کردیم و بسمت گیت راه افتادیم..که اولین ماجرای سفر رقم خورد!

مامور به من اشاره کرد که ساکت رو بگذار بالا!یهو دل ما ریخت بایین!البته فکر نکنید چیزی تو ساک بود!ولی بهرحال استرس زا بود اونم وقتی دفعه اولته با این صحنه روبرو میشی!خلاصه بوضع فجیعی همه اون وسایلی که چیده شده بود را داشت بهم میریخت و دنبال یه چیزی میگشت..بالاخره دستش باونا رسید..بله  چند تا کتاب..با ولع خاصی که انگار گنج بیدا کرده..همه کتابها رو از تو ساکها ریخت بیرون..دوباره دلم فرو ریخت..یعنی چه؟ میخوان این کتابها رو از من بگیرن؟مگه کتاب جرمه؟از کجا فهمیدن من کتاب دارم؟..

خلاصه ماموره کتابها رو داد به یکی اونورتر که انگار ملاشون بود..اونم سریع نگاه کرد..خب اینکه اعمال حجه..اینم که شعره!...همینطور چند تا کتاب رو رد کرد..دلم داشت میاومد بالا که یکدفعه به یک کتاب دیگه که رسید وایستاد و کتاب رو بازکرد..روح مجرد!..فهرستش رو نگاه کرد.. منم همینجوری دلم تاب تاب میزد..کلمه خلاص! رو که شنیدم راحت شدم...

البته بعدش دیدم ساکهای چند تا روحانی رو دارن همینجور نگاه میکنن..تازه دو ریالیم جا افتاد که اینجا..کتاب  ممنوعه!!!

این بود اولین ماجرا در بدو ورود!

چه جور بود؟!!!

عاشورا

یا رب الحسین 

عاشورایی دگر را پشت سر گذاشتیم... 

خدا کند که در درون ما نیز عاشورایی بپا شده باشد.. 

و حسین وجودمان آن قدری توان گرفته باشد که بتواند در لحظه های حساس یزید نفسانیمان را بر سر جای خویش بنشاند.. 

حقیقتش اینستکه همانقدر که بر داشتن امامی چون حسین بن علی بن ابیطالب علیه السلام خدا را شاکریم...و به داشتن چنین محبوبی در زندگی خود افتخار میکنیم..همانقدر از وجود سراسر نورش شرمنده ایم که نتوانسته ایم محبی باشیم که رشحه ای از نور وجودش در ما بنمایش گذارده شود..ولی اینرا میدانیم که دوست داریم چنین شود..چرا که همه زندگی خود را مدیونش میدانیم...او همه هست ماست..هیچ لحظه ای برای ما باشکوه تر از لحظه همراهی در مصیبت حضرتش نیست..آه که چه آرامشی دارد نوای یاحسین..حقا که...حسین آرام جانم...حسین روح و روانم... 

از خدای بزرگ میخواهم که ما را در این آرزویی که از بدو کودکی در ما نهاده شده..و عمری را با آن بسر برده ایم..و آن آرزوی همسویی..همراهی..و همجواری با حسین است ناکام باقی نگذارد.. 

الهی مااظنک تردنی فی حاجه قد افنیت عمری فی طلبها منک... 

اما بعد...برگشتم از سفر مصادف شد با آغاز ماه حسین..و بخصوص شبهای عزاداری و جلسات..لذا فرصتی برای بیان خاطرات سفر باقی نماند...هرچند این بنده نالایق چندان حرفی برای گفتن ندارد..و در این سفر هم با تمام وجود این را فهمید که هر کسی بمیزان آمادگیهای قلبی خودش بهره میگیرد..اما صرفا بخاطر پاسخ گفتن به در خواست دوستان عزیزی که در این سفر همه جا با من بودند...وتقریبا در هیچ جایی از سفر فراموششان نکرده بودم...انشاا.. چند سطری خواهم نوشت...